من که صد تا یار دارم هزار تا خواستگار دارم
یکی چشم شهلا و اون یکی چش خمار دارم
به تو خسته دل آخه بگومن چکار دارم ؟!
میدونی چیه ؟ اصلا ! کاردارم
شما که دم از شیر و قند می زنی
چرا ناله از گیرو بند می زنی
وقتی که عشق را با لاف کار دار می زنی
مستحق هجرانی پس چرا هی زار می زنی
عجزکودکی بردوش
رود رودکی بی نوش!
دم از عطار می زنی
کلاج نگرفته هی پدال گاز می زنی
برای قافیه قاطر ندیده دم از قطار می زنی
از صفا سیتی مروه گذشته ای اگر چرا مثل خ درصلصال می مانی
دلو درچاه زنخدان بی صاحب انداخته ای خیالت خال می خوانی
خیالت عشق می گافی ولی طامات می بافی
درآن و چیزو پیزچیزی نیست جزآیات حرافی
کسی نیامده به شما بگویدچرا آن پیرغوزرابه پشت کوه شهران برده ای
یا آن رند که هوای فارس سفله داشت را به ناف تهران برده ای
عوض شده ای ناصر!
به جان باقر!
علوم از " هزارو چهارصدو چند بس نیست " به آنطرف به تقریب منتفی ست
چه کسی بگوید " هزارو سیصدو چهل ونه " اصلا ادعاش به تقریب منتفی ست
چه هزار بار خشتی که کج است تا آن بالابلاها نمی رود
چون شعری که مادرش زاییده، ازبین، حالا حالاها نمی رود
اذهان چنان که می پنداری در نسیان نیست
وچونان ذهن جناب قوافی زده در کتمان نیست
باش تا امورات بعض خر-د مندان بگذرد به معاشقه با خویش
که گاو اگر خیش نبست ریش را صوفی می برد پیش قاضی میش به
کیش مات !
شاخ هم داریم ! پس بشین سرِجات
توچی داری ؟ نه ! مگردرآنجات جنب کایه هات
باری اگر زباندانی چرا زبان دوست نمی دانی چرا
وقتی شکوایه تدبیر می کنی سرت را مثل ... به زیر می کنی چرا
چیزها یعنی " به" های مرا وارد چیز می کنی چرا
اساسا بگو چرا این سطرِ" حق با کجاست که انگشت نیچه را به دهانت
هنوز بوی شیر" را اینجور می کنی :
( مکان به معنای ماندن دراین مکان و تنها دراین مکان بستگی به
ماندن دراین زمان و تنها ) چرا ؟
شاعرگفت "الکی نیست" اما تو عوام را درگیر می کنی
به چی بستگی داری که آنقدر برای کلمه گیر می کنی
که حروف اضافه صاد ثاد را به عقد ضاد زاد می کنی
جان پیر بگو از چه رو تکنیک شعر"بعد" را از"جیغ می کشم" درون
باد می کنی
حتا رستم وبهمن و اسفند یار را ازخرداد به صحنه ی بغداد می بری
آن هیچ ! دماوند را چرا به سه شنبه های معطل پیرداد می بری ؟
بگو چگونه آخر مته ی کاروبار به خوشاب می نهی
که ازدرز خورجینت نیش به نوشاب می نهی
شما که با قرض و غوله ی مقالات پی به اسرار می بری
زینهار که ساحت را به ضرب مقولات به اشعاربسپری
اصولا اگر مرد میدانی چرا "ک "های کس را با ترس و صلوات
می کنی
زهرکاری خاطرات به جان انداخته به گمانت خیرات ِ حلوات
می کنی
اگر شاعر باهوشی چرا آب در هاون شعر اعترافات می کوبی
رحم می کنی اما به وقتش شیشه ی عهد را به دیوار خرافات می کوبی
اصولا وقتی می تپی !
به کائنات می توپی !
راستی این چیز آخری را خوب لوای اسفند به خرداد برده ای
آن که چیزی نیست پسر! چرا این – جام را به شامات برده ای ؟
درست مثل آن سالها که زن را با من ظن کردی وزان پس ، ازنت ِاین تار می زنی
بگو"وطن هام لگد خورده هام وتن هام تنهام " های آن سطرمعروف را چرا ناکوک باگیتار می زنی
درلوای کلکسیون سیاسی
به گزند با پیپ ما می لاسی
نلاس که بی متن می ماسی
مردی که پیپ نه چپق کشیده بوداسم است چرا "ام " را فلک کرده یا اتهام تام می زنی
دم ازعزلت می زنی اما"سالاد کلمات" را توی دفترت ریخته ای هیچ،
به مردم اتهام نام می زنی
گفتمت تو اگر شاعر تیزی چرا همه ش تکرار می زنی ؟
بغل خوابگی ها را حتا علم کرده هی اصرار می زنی
دورجام اوفتاده هیچ ، حتا شتک به پرگارهم می زنی
آنجا که جفنگ از هسته کشیده به هجوبرده از زمین خدا درآوردی
بی تعارف مخ مخاطب را نموده یعنی پدراز حوصله ها سرآوردی
جان مادر پیرت بیرون بکش ازما که داری مااع می زنی
من مشغول سایکو بیو نانوهستم نیصی تو هنوز داری الفبا املاء
می زنی