ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧  

 

 

 

ازجایش بلند شد . به شیشه ی کدرمشرف به اتوبان «ها »کرد ، باکف دست بخار را ازشیشه زدود و همزمان ازطبقه ی پنج آپارتمان به اتوبان شلوغ زل زد ...

صحنه ی یک تصادف ، بیق باق اژیرآمبولانس ، چند اتومبیل قطار شده ی شیک که دراتومبیل ردیف اول ، دوسرنشین سفید وسیاه پوش نشسته بودند ودور تا دوراتومبیل را هم حلقه های گل چسبانده بودند .سرمای بیرون و گرمای اتاق دوباره شیشه را کِدِرکرد.

ازجایش بلند شد .به شیشه ی پنجره  ها  کردوبخار گرمای دهانش را از شیشه زدود.

 صحنه ی اتوبان به هیچ وجه شبیهِ صحنه ی چند سطر پیش نیست .

آمبولانس ناله کنان دور زده و بدون آژیرآماده ی حمل مصدوم است ، همه چیزوکس انگاربه صحنه زل زده اند .به این نکته اشاره کنم که آدم اصلن مطمئن نیست که آن دوسرنشین لباس سفید و سیاه پوشیده باشند شاید بنفش و خاکستری پوشیده باشند.خب ،فاصله ، خطای دید را امکان می بخشد. چه می شودکرد گاهی لباس آدم تیره است و گاهی هم بازتیره ... 

لباس سفید و بلند وتنگی تنم کرده بودند . ابروهایم را نقاشی کرده بودند. لب و گونه هایم را خونی کرده بودند . چقدر چیزهای دیگر را هم کرده بودند . تنها چیزی که نکرده بودند فکر من بود که خودم داشتم می کردم . تنگی  کمرآن لباس بلند  بیشتر به مثانه ام فشار آورده ، درد و بیقراری ام را چند برابر کرده بود . ردیف ماشین های پشت سر را در آینه بغل می دیدم . دیدن وسعت فراخ اتوبان ، امید سریع رسیدن را افزایش می داد . وجود ویژگیهای مفید اتوبان نسبت به یک خیابان تنگ ، این نوید را می داد که کمتر از چند دقیقه ی دیگر به آپارتمانی که قبل از ازدواج اجاره کرده بودیم رسیده ومن  به مستراح خواهم دوید . فکر می کنم بعضی وقت ها مستراح از  نان شب هم واجب تر است نه ؟ .

غیر از مسئله ی بزرگ مستراح ، کارهای دیگر هم بود می خواستم زود تر از شرِآن لباس دست و پاگیر خلاص شده و باپوشیدن آن بلوز قرمزرنگ راحت ، با آرامش ، سراغ داستان نیمه کاره ام بروم . خیلی دلم می خواهد بفهمم بعد از ها کردن به شیشه و بر انداز کردن آن فاصله ی بلند چه اتفاقی می افتد . تعجب نکنید که من نویسنده نمی توانم این موضوع را پیش بینی کنم . این روز ها هیچ چیز دست آدم نیست . اتفاقی که قرار است بیفتد قرار نیست بیفتد شاید هم ، یا ، شما چه نظری دارید ؟ . پیشنهاد می کنم شما لبی به آبی ، دستی به دست به آبی بزنید و من هم پکی به سیگارم تا موضوع جالبی را برایتان بگویم ............. ...........................................................................................

........................................................................................... ............................................................................................

......................................................................................... ............................................................................................. همین چند وقت پیش بود که می خواستم یکی از شخصیت ها را با خوشی و خوبی به خانه ی بخت بفرستم که همه چیز را بهم زد . ناجنس خودمختارشد وتمام داستان را آنطور که می خواست عوض کرد.خودش کم بود دیگران را هم علیهم شوراند و در داستان، دست به یک طغیان اساسی زد! . تا اینکه ناچار شدم چند صحنه ی تصادف  ترتیب دهم ومی بینید که مجبورشده ام یکی از آن ها از طبقه ی پنجم خود کشی کنم که شورش را بخوابانم اما آن لاکردار خیلی تیزبود آنقدر تیزبودکه بعضی شب ها جای داستانش توی قلم تراش می خوابید .دست آخرهم دست به یک فرار حرفه ای زد و داماد بیچاره را قال گذاشت . چندی پیش شنیدم که در یک جای دور سردسته ی گروهی زن شده و برای خودش حمام زنانه ای راه انداخته . درفکرهمین حرف هایی که  بالا خواندید بودم ناگهان گرمپ ! صدای سقوطی را از طبقه ی پنج شنیدم و به دنبال آن ،صدای چند ترمز ناگهانی و چند جیغ !... به فاصله ی یک پلک زدن ، اتوبان کلاف سردرگمی شد : بوق های عصبانی ، آدم های مات ، آدم ها ی بی تفاوت ، خیل ماشین هایی که  در ترافیک ناشی از سانحه مانده بودند من هم قبل از هر حس دیگری بیقراری ناشی از پر شدن مثانه ام را داشتم . کلیه هام داشتند می ترکیدند . یاد پنج سالگی افتادم . همراه پدر ، مادر و خواهر بزرگتر، سواربر یک جیپ هندلی داشتیم از جاده ی میان دوتپه که مثل پستان های بر آمده بود رد می شدیم . برف می بارید . شاخه های قندیل بسته ی  درختان شبیه قندیلِ سقف غارها قطار شده بود.اگر ازارتفاع طبقه ی پنج به گودی میان دوپستان  ببخشید ! دوتپه  نگاه می کردی  که جیپی هم روی آن در حال حرکت است مثل آن بود که در یک صفحه ی سفید A . 4 تارمویی ضخیم و سیاه افتاده و حالت دوتپه ببخشید ! دوپستان را به خود گرفته و یک مورچه ی سمج هم درست بین دو  تپه ی مو در حال قدم زدن است و جوری  با اطمینان حرکت  می کند که نتنها با فوت کردن که با لگد هم حاضر به ترک کاغذ نیست .  

 مشاهده ی جریان آب که از کنار درختان تنومند می گذشت ، بیقراری ام را بیشتر کر ده بود. با نوک انگشت  شکلک هایی روی شیشه ی جیپ می کشیدم وبا آستین بلوز قرمزی که تازه برایم خریده بودندآن ها را پاک می کردم . هربار به شیشه « ها » می کردم تا مات شود و چیزجدیدتری می کشیدم وباز اشکال را پاک می کردم . بادیدن دوباره ی جوی کنار درختان ، حالت دستشویی لازمم بیشتر شد. بدون کلام ،باگرفتن یک دست روی شرمگاه و دست دیگرکه با آن گوشه ی لباس مادر را با حرکاتی ممتد می کشیدم و همزمان آن ریتم را  با زدن ِ زانوهایم بهم، در تمام بدنم منتقل می کردم ، مادر را متوجه منظورم کردم واو هم بدون هیچ حرفی با انگشت به پدر که راننده بود به کنارجاده اشاره ای کرد و پدر نیز سریعن متوجه منظور او شدو با علامت تکان دادن سر در خواستش را پذیرفت . در فاصله ی کوتاه آن مراوده ی بدون کلام سه نفره  یکی ازمسائل بشری حل شده بود؛ پایین آمده و کنار درختی بالذت مشغول تخلیه ی محتویات مثانه ام شدم . رگه های خون همراه ادرار روی برف آبراهه ی قرمز و باریکی تا داخل جوی کنار درخت شکل داده بود . خون قسمتی از اتوبان را قرمز کرده بود . بلورهای برف که از آسمان سقوط می کرد باخون ریخته درکف اتوبان قاطی شده و آبراهه ی باریکی را تشکیل داده بود خونابه از کنار لاستیک اتومبیل حامل من می گذشت و به جوی بزرگتر کنار درخت کنار اتوبان ملحق می شد . دیدن آب، نیاز مستراح را درمن چند برابر کرده بود . آداب بزرگ سالی مسایل بشر را حل نمی کند هیچ ، کارهای ابتدایی را چنان پیچیده می کند که گاهی بغرنج می شوند کاش پنج سالم بود و با خیال راحت می رفتم کنارآن درخت ... دیدم روی تابلوی کناردرخت کنار جوی  کناراتوبان باخط درشت نوشته: ریختن زباله ممنوع ! اماگربه ای با خیال راحت وبدون هیچ توجهی به صحنه ی تصادف و دیگر صحنه ها از جمله صحنه ی زل زدن حسرت آمیز من، داشت کنار درخت کنارجوی کنار اتوبان می شاشید . کاش من هم یک گربه بودم . اصلن چه کسی به گربه ها این حق داده که بدون رعایت قانون مدنی ازکلیه ی امکانات تمدن استفاده کنند ، توی بهترین پارک ها بخوابند ، درهر بام و برج و ویلایی که دوست داشتند رفتار جنسی داشته باشند، هروقت دلشان خواست روی هردیواری قدم بزنند ، پای هردرخت کنار جوی کنار اتوبانی بشاشندو هیچ بهایی بابت هیچ مستراحی نپردازند . به نظر من گربه سانان با تاریخ تکرار می شوند. تاریخ گربه سانان تکرارمی شود تاریخ می شوند گربه سانان، باور کنید گربه ها غیر از آن که آدم را عصبانی می کنند آدم را عصبانی می کنند . توی چرتی که خیال لبه ی میزم به من داده بود بودم .روی میز،چند کاغد A. 4  ،چند خودکار وکتاب بود .کتاب اولی را برداشت ونگاهی به روی جلدش کرد که با حروف درشت نوشته بود:

 نژندی ، کنارگذاشت.

کتاب دوم ، این یک زن نیست  ، کنار.

سومی هم کنار.

چقدراین حال وهواست !.همه ی اشیاء روی میز را کنارزد و از جایش بلند شد،

رو بروی پنجره ی روبه اتوبان ایستاد . دستانش را به صورت دو نیم دایره درگوشه ی لبش گرفت و با اتصال نوک انگشتان یک دایره ی کامل ساخت . به شیشه « ها » کردو با آستین بلوز پشمی قرمزش بخارناشی از هُرم دهانش را از شیشه زدود، یک دایره ی شفاف پیدا شده بود که می توانست اتوبان یخ کرده را ببیند . صحنه ی پشت شیشه به هیچ وجه  به صحنه ای که چند روز،ساعت ، صفحه یا سطری که می خواهم از صحنه ی پشت شیشه ترسیم کنم شبیه نیست . تمام اتوبان را برف گرفته . صحنه ی یک تصادف دیده می شود .ردیفی از ماشین ها بوق بوق زنان  به ترافیک ناشی از تصادف اعتراض می کنند . جوی باریکی از خون و کثافت دارد به جوی بزرگتر و کثیفترِ پای درخت کنارجوی کنار اتوبان ملحق می شود . لبه ی تمام پنجره های روبه اتوبان مثل قندیل های سقف غارها تیزی بسته .اسکلت های یخ کرده ی درختان ، مثل موهای سفیدی که از وحشت سیخ شده باشد سیخ شده . گربه ای بدون توجه به هیاهو پای درخت کنار جوی کنار اتوبان می شاشد.روی تابلو کناراتوبان نوشته آشغال نریز!.داخل یکی از اتومبیل ها ی ردیف اول ، دوسرنشین سفید وسیاه پوش نشسته اند .چفت یخ بسته ی پنجره را با فشار بازمی کند این کار منجر به شکستن یکی از ناخن های بلندولاک زده اش می شود و خون ناشی ازآن ،همراه قطره های بخار روی شیشه جوی باریکی را درحال حرکت به به سوی جداره ی پنجره شکل داده . نباید نگران باشد، درد شکستن ناخن درمقایسه با سقوط از طبقه ی پنج ناچیز است . سرش را از پنجره بیرون می برد و فاصله را برانداز می کند . آمبولانس درهای عقبش را باز کرده . دونفر سفید پوش با یک برانکاربه طرف صحنه می شتابند .تمیزدادن خون از بلوز قرمز دشوار است . مراوده ای بدون کلام ، بین پزشک امداد و پرستاران حاکی از یک فقدان است . نگاهی به داستان تمام شده اش می اندازد .حالا باید یک اسم برایش انتخاب کند !

از جایش بلند شد . نگاهی در آینه ی فرفروژه ی سمت تخت خواب انداخت . موهای صاف و سیاهش که به مدل مصری کوتاه شده بود را روی چهره ی خط خطی اش ریخت .   یکی  می گفت : نیم رخت شبیه علی بابای سند باداست. ازنظرخودش به نیم رخ خودش شباهت عجیبی با نیمه خودش داشت  اما از نگاه من ، نیم رخ او یک نیم رخ بود نه تمام رخ . درآینه حالت نیم رخ  گرفته بود تقریبن  شبیه  نیم رخ گربه ی  کنار درخت کناراتوبان که داشت می شاشید.بلوز پشمی قرمزی پوشیده بود وهمان طور که گفتم موهایش را به بر روی چهره  خط خطی اش ریخته بود به طرزی که اگر کسی خطوط صورتش را خط خوانی می کرد حیرت می کرد برای نمونه یکی از آن خطوط متعلق به سمفونی شماره ی سه بتهوون ویکی دیگر مربوط می شد به گوش ونگوک ، خطی هم بابت بیانیه ی زن زاد ها نقش بسته بود . خط آخری را خانم کیت شوپن همسایه ی طبقه ی پنجم برایش کشیده بود . از آنجا که خانم شوپن شش بچه ی قد ونیم قد داشت ،برای امرار معاش مجبور به خط کشی شده بود و از آنجا که من ساکن طبقه ی پنج آپار تمان رو به اتوبان بودم ، شوپن، بدون دریافت یک ریال حاضرشده بودخطی عمیق از گوشه ی لب ازلی تا انتها ی گوش ابدی برایم بکشد . به هرحال قدمت بعضی از خط ها به ماقبل قبل هم می رسید و هر از گاهی هم در/ با خودش تکرار می شد . داشتم می گفتم که بلوز خونی رنگی پوشیده بود. شانه ای را از جلو آینه برداشت و موهایش را به شکل کاملن بی شکلی شانه کرد . فکر می کنم دیگر نمی توان نیم رخش را با هیچ شکل دیگری حتا گربه ی کنار درخت کنار اتوبان که داشت می شاشید تشبیه کرد .از جلوآینه به سمت تخت خواب چرخید ، عصا یش رااز گوشه ی دیوار برداشت و با تکیه برآن خودش را به میز کارش رساند . عصا را به پشتی صندلی آویخت و با زحمت روی صندلی نشست . مدتی ست نیم رخ سر به راهی شده است فقط گاهی زل ! می زند و گاهی هم به صحنه ی پشت شیشه نگاه می کند .  


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٤  

بلاخره کتاب ژانه ژین (درد زندگی )چاپ شد!

کتاب ژانه ژین (لالایی های مادران کرد عراق و ایران ) به

همت نشرانا روانه ی بازارشده .

مولفین این کتاب من (ثریا کهریزی و هاشم سلیمی ) هستیم

این کتاب در6 فصل و205 صفحه اکنون درسبدفروش کتاب می باشد.

علاقه مندان به ادبیات شفاهی می توانند این کتاب را از

نشرآنا تهیه نمایند.  


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٧  

   گوش کرده ایم گوش کنید!  

 

من با مهرداد فلاح جدل کردم قبول ! اما اعلام می کنم که قصد هیچ توهینی به شاعر خوب مملکتم شخص آقای مهرداد فلاح وهمنسلانش نداشته ام هرچه بوده اگراسمش را بشود جدل ادبی گذاشت جدلی دوستانه - البته به عقیده ی من - بوده و نه غیر از آن ! . از شما دوستان که لطف کرده وبه اصطلاح پا درمیانی کرده  و به من که شاید وحتمن تجاربم درشعر و زندگی  کمترازآقای مهرداد فلاح وخیلی های دیگر است تذکر دادید که بحث را تمام کنم وکردم . ممنونم که باعث شدید کشمکشی بیهوده درنگیرد.وشخصن خود به این نتیجه رسیدم که باصدای بلند عذربخواهم اگر خدای ناخواسته درشتی ای به کسی کرده باشم که نکرده ام .

ومعتقدم که اگر آقای فلاح به عنوان کسی که دود چراغ بیشتر از من خورده ، اگر سیلی ایی هم بیخ گوشم  می زد باید سرپائین می انداختم به حکم بزرگتری کوچکتر ی واین جدل را ادامه نمی دادم .

اما من هم در آن لحظه همان کاررا که به نظرم درست آمد انجام دادم وگاهی جواب بنده نوازی هایش را دادم.البته غیر از حواشی که ناخواسته ساخته شد اینجا هم پای حرفهایم که صد البته به آنها معتقدم می ایستم مبنی براینکه : درست است که من از آقای مهرداد به عنوان شاعر نسل پیش از خودم چیز یاد گرفته ام اما من هم به عنوان قطره ای هرچند ریز حرفهایی دارم که پایش دود چراغ خورده ام ورنجها کشیده ام وعمرگرانمایه ام را صرفشان کرده ام ولو بیجا کرده باشم ، به آنها معتقدم واگر هرشخصی بخواهد خللی به آن وارد آورد برابرش می ایستم البته نه با پرخاش که با فروتنی ازاو می خواهم که دلیل کارش را مثل همین چهارسطر ناتوانا برای من، توانا شرح دهد .

 قبول دارم که من نباید این بستر را می ساختم که هرکسی به خودش جرات بدهد وازگل آلودی که ساختم ماهی بگیردو به شاعرتوانای کشورم فحاشی کند . من اگر گله ای داشته ام از شاعران دهه ی پیش ازخودم ، گله ای بجا و پدرفرزندانه بوده وبه آن جهت بوده است که واقعن دوره ای تلخ را تجربه کرده ام شخصن ! ، درست درزمانی پا برعرصه گذاشتم که میدان خالی بود

خالی خالی من مثل بچه یتیم ها شده بودم پشت سرم که باید امثال آقای فلاح  قرار داشت تا بااطمینان قدم هایم را بردارم ،خانه ای بی درو پیکربرابرم بود . 

پشت شعر خالی شده بودهمه ازصحنه محوشدند کسی نبود که غلط وغلوطم را بگیرد، نقدم کند و یا اگر شایسته بودم دست محبتی برسرشعرم بکشد.   

دیدم  که بازارآن همه ادعا و مدعی کساد شدوسبد ادبیات روزخالی شده و همانهایی که خود دستمالی پراز ادعا و پیشنهاد داشتند باپرخاش به شعر و شاعرنتنها امثال من را که حتا  نتیجه عملکرد خودشان را هم زیرسئوال برده بودند که مثلن شعر دچار بحران شده و از این گونه مطالب غیرعلمی و بی پایه را به تکرارمی گفتند. یک باره همگی از صحنه خارج شدند انگار دیگر کسی شعرنمی خواند و نمی گفت !، رها شده بودم به خودم .باخون دل تکه تکه ی جریانات  رامرورکردم.دربرابرتناقضات شدیدی از آن همه ادعای گاه بی مدعی وبی سروسامان قرارگرفته بودم کسی نبود ازاوعیارطلایش را که فروخته بود به من بپرسم !  

هم درجلد آقای فلاح ( دهه ی هفتاد ) قرارمی گرفتم و از چندصدایی اش دفاع می کردم وهم  درنقش خودم ( دهه ی هشتاد ) جا می گرفتم و از اوکه نبود می پرسیدم : اگر شمایان این همه پیشنهاد دردیگ شعر ریخته اید پس چرانمی بینمتان  برسرآتش ؟ ،کفگیر به دست که هی هم بزنید تا جا بیفتد و نبرٌد حلیم !!!.

ما خون دل ها خوردیم رفیق ! ، از یک طرف کوهی ازکارهای ناکرده و بارهای تانیمه ی راه برده /نبرده جلو رومان بودو از طرف دیگر دروازه ای عجیب دهن باز کرده بود به نام دنیای مجازی ! . پیش رو کودک بودیم و پشت سرلنگ ! . چند تنی  بودیم که باسیلی صورتمان را سرخ نگه می داشتیم که آبروی شعر نرود! با تمام دنیا که در دنیای مجازی روبرشده بودیم  باترس ولرز، وکیسه ی خالی ،از اطمینانی که نداشتیم  می گفتییم ، می گفتیم ما چمدانی پرازتجربه های واقعی  از دهه ی هفتادمان داریم و قسم می خوریم که کوکورانه راه نرفته ایم .ما تکثرگرایی ، جزیی نگری ، مرکزگریزی ، شالوده شکنی ، بازی زبانی ، چندصدایی وخیلی چیزهای دیگر را ازدهه ی قبل مان  داریم،کمی صبرکنید داریم نتیجه می گیریم انکارمان نکنید ! . ما بحرانی و قحطی زده نیستیم هنوزمی نویسیم پس هستیم ! . ولی ما به خودمان امید واهی می دادیم ،کسی نبود ازهفتادمان که بیاید و حتا از حرفهای خودش دفاع کند .

هیچ کس نبود آنموقع را می گویم که فرمالیسم نقد نو نه فرمالیسم روسی ، چنان به ما آسیب زده بود و دانه دانه کودکان شعرمان را قربانی می کرد کسی نبود....

ما گاهی مجبور بودیم به خاطرشعر به خودمان دروغ بگوییم و اگر روراست می شدیم و مثلن سئوال می کردیم  پس  کوچندصدایی  درشعرنشانم بده ؟ کجاست آن مرکز گریزی درمتن نشانم بده ؟ . نشانم بده اگرهست چرا کسی پای تخته ی نقد آن را به کارو بارنبسته است  ؟ .

خیلی جاها را گشتیم تقریبن تمام دهه ی هفتاد را وتنها چیزی که یافتیم دندان گیر! که آبروی  ادعای چند صدایی هفتادمان را خریده بود مقداری البته ، مقاله ای از پیرزاد بود .

واگرازخودمان سئوال می کردیم که اگردهه ی هفتادمان ادعای این شعر،زنانه است و آن یکی مردانه رادارد-  و این بحث های عبث !به صورت غذای روزانه ی نقد روزدهه ی هفتاد بود -  پس چرا درزیرزمین های ساخته و پرداخته ی رضا براهنیمان فرمالیسم به صورت همه گیر و مفرط به خوردشعر داده می شد؟. وخردی نبود که از خودش سئوال کندکه این  چیست و آن چه ؟ .و تفلک شعر! نمی دانست که با این ترتیب ترتیب جنسیت اش داده می شود! . ووقتی هشتادمان مثل کودکی برادر این گونه معضلات پدرش قرارگرفت  چه راهی باید می رفت و چکارباید می کرد به نظرشما ؟ .

یادم رفت ... شما که نبودید نظربدهید !!!. پس هشتاد ما وقتی این همه  بی اعتمادی ، تعارض  و کژعملکردی را درسیستم اش دید به دنیای درون رفت  و اسکیزو شد !!! ، به کنش پریشی ، زبانپریشی ،ازانواع بیانی  وادراکی اش پناه برد و دمی به بستر افسردگی افتاد .

تااینکه به خودش گفت : خب نگران نباش شاعر/ شعر!! بیا و خلاقانه برخورد کن ! .

از کنش پریشی استفاده کن . زبان پریشی را به نفع خودت (شعر) مصادره کن و از آن لحن بساز :

به گدا داده ام بوی تند تورا به پیراهنی نو تن داده ام به تن داده ام به خودم ... .

ازدل بیماری موسیقی دربیاور :

با وقتی چشم بازکردم زمینی دیدم عجیب        گرد !     بچرخیم !  

 نه بیشتر از گردی که درسرم می چرخد      لن !   

بیشتراز زنی که درشما ها هستم تک تک و ازصاف و تنت بالا می ...        بالا می    بالا فا    بالا بالا بالا سل !     بالا بالا بالام لا      بالاسی      بالا     و!          دیوانه ام ؟          باخودازادم      اصلن اسبم !       یا          یا هستم یا

و دراسکیزو انسجام ( مفهوم ) بکار:

کدام سرنوشت تورا خط    خطی پرچمی رسم کن که پیراهنت را به کدام پرچم بیاویزم وطن هام لگد خورده هام وتن هام تنهام هرکجا / خورشیدی ماه سالی هرقدرهی بشمار/ زمین  بیش این گرد بشمارسه گوش بشمارچهارگوش !/ روکن پر یا پوچ ؟       یا پوچ ! /  وآغوشت را برای بغلم کن تاابدباز تاابد باز تاابد  نه ماه بارکمی نیست بشرراحمل می کنم ... .

باری این بود سرگذشت ما ! .

وحالا که پدربعد ازده سال ترک نفاق به خانه رجوع  کرده و می گوید:

.نویسنده: مهرداد فلاح یکشنبه 14 مهر1387 ساعت: 18:47
این ثریا کهریزی هم عجیب هول ورش داشته. بابا جان!هنوز وقت تقسیم ارث و میراث نرسیده ...
..
..
..
شعر می خوانیم

آخرکجای این چوب فلک  شعرخواندن است ؟!.

ووقتی ما ازایشان می پرسیم مگرماازشما ارث طلب کرده ایم که اینگونه فلک مان می کنید،آخر مگر شما برای ما ارث گذاشته اید که برای تقسیم اش دارید ورثه تان را فلک می کنید ؟

وحالا که آمده اید به جای جبران آن همه ناهموراری وبدکرداری که برایمان ساختید ما را دریده وریا کارهم می خوانید ! .

باشد ! گفتم و دوباره می گویم که شما حرف که هیچ حق دارید به ما سیلی هم بزنید ولی آیا بعد  از آن ،حاضر می شوید حالا که همه چیز بروفق مرادهم شده و آماده ی آمدن دوباره ی شما ست، وخیرمقدم داریم و بردیده منت ! مثل گذشته هم حاضریم درگوشه ای  نشسته واز شما یاد بگیریم حاضرمی شوید بیایید و  ما را که نمی دانیم روشنمان کنید ؟

اما ما که خودمان خودمان را از آب و گل درآورده ایم تاتی تاتی مان را یاد داریم ودقیقن می دانیم کجای کاریم !!

واگرشما غیراز آن فکر می کنید بیایید مارا برسرِ یک میز گرد چهارگوش بیضی شکل مهمان کنید و اشتباهات ما ودرست کرداریهای خوتان را به ما توجیه کنید تا  حالیمان شود .

بااحترام به شعر

ثریا کهریزی ،15/7/87  

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٢  

  چرا ؟

 را پرسیدم ازچراغعلی گفت :

دارا دوجنسی شده سارا تن فروشی راه انداخته   دست شعرشکسته کماکان   برگردن دیواراست  

گفت :

کودکان ِبی شناسنامه ای برتخته سیاه می نویسندگان توی غارکانون

                                             برای چه می کانونند دورخود بی خود؟

 

ساکت روی تخته جیغ می کشد نوشته هام دری به  فراردریده  درخودش !  

    یا دهانم می بویند           می گویند        نگویم   !  

                                           ترس !    

توی بغچه رفته آدم ها      درازدحام خود لگد می خورند پای دیوار

جمهوری شاشم گرفته ازتسلیم    نمی شوم نشسته ام بست

به تصمیم می گیرم درمستراح  دری به دروازه ی کردارشماست     بازکنید !

 

گزارشات روزمره حاکی ازخالی ست      کافی نیست ؟      است !

گیرکرده توی بن بست نشسته اند عده ای    درراهروهای بیکار    بیزار

به بسترآزادی افتاده اند به هذیان    به هرات رفته اند    برات بگیرند   ازغیب !

جرس خورده درغفلت قافله راه افتاده حقوق پنبه دانه ی بشرها      بارشترها شده

درچاه ابریشم راه     بی مقصد باز        جاده برای بی جهت دراز      این !

یعنی   

     ما     

      معنی    

           این   

               یعنی    

                      تا 

                        لنگه به لنگه ی بار

                                            دچار

                                              کج شده ایم  

                                                  هشدار!

                            ساربان شریک دزد رفیق قافله  خواب است

                                                                               بیابان درراه

                                                                                              

 

 

یاخبرها

آدم ها را خورده است      دستی ازغیب به اوضاع     

کوتاه است به دنیا نمی رسد فرات      فقط رودی دررودکی ست

رودخانه توی فاضلاب های انقلاب غرق گشته درتنفس اهتکارشده

                                                                         تمام شد

                                                                          نداریم !

   

 

 

                                            ماهمه گانیم                     

                       پشت شیشه های جامعه با دست جمعی تنهاییم

                                            درخودمانیم

                               داریم چه کنیم چه کنیم می کنیم 

                                       کسی به کسی نیست 

                                     کسی با کسی بی کسی را

                        

 

     

با ادامه می دهم از انگشت     با اشاره     من !

با دوازده هزارسال پیش به زیویه زاد گاهم است به پیراهنم مشکوکم به جواب

بی اجازه بی اصل ونسبِ شما به نسبِ ما به چگونه به شناسنامه ی من منتسب شده اید آقا ؟

 

 

مذهب همه را به کوچه کشانده به رمضان به پچ پج ها به شربت و شیرینی مجانی به پیغام های کوتاه به نرگس وبوی بغل گلاب قمصرکاشانی

 

شهرامن و امان است

همه مشغولند به شغل دعا     بارالهی !

گدا گدایی می کند        بیکاربیکاری با فاحشه ها

درجریانند جوی رگ های جامعه مدنی ست سنگ

به ساق لنگ خورده انکارنمی کنم در گیج دکمه های تک درمیانم

 

 

 

بنای طلایی را جای کاسه ی مستراح اشتباه می گیرم

باخودم درگیرم         گاهی      برخودم خورده می گیرم بردلم

چرا هرباربا بارسنگین حس بردوشم به راه افتاده ام درکوچه ی خودم

راه را فراموش کرده ام

مسیرم به کوهستان است به کبک های ابدالان

به ریواس ترش به زاغه ی عمه کشورمی اندیشم به گاوهای فیلسوف دایی

به عمه آهوی گیس بلند !

به سرم زده سودای سواری ازقبیله ی کوه کن !  من

هنوزآرایشم رابه سبک مستوره انجام می دهم به شیوه ی دشت به کوه به موسیقی یاغی

 

 

 

تعجب نمی کنم از موش های خزانه دار  ازکبریت فروش اززندگی دروازه ای ست که دست هیچ فقیری به دست گیره  اش ببند نیست        ایست !

دستِ نون       درکاسه ی قانون است      مثل عدالت همسری گزیده از قوم طبقاتی

دستم به هیچ کلافی بند نیست نخی دراز کنم پا

به قوانین قوزداربه دالان های اساسی اصلی دست وپا کنم به زبان مادری ام

                                                                       زیرپامانده است!  

 

سرزمین کاسه ی گدایی دست گرفته      عقل درمنطق خودش می لولد  

پای رفتن هیچ کس به تصمیم خودش نیست

                                        یعنی

                                خانه سوراخ است

 

سوزن لای ِ درز دیواری گذاشته بودم بدوزم بی درو پیکرحواسم را          یادم رفت 000

پای هرچناری  چشمی کاشته ام  به انتظار      خانه کجاست ؟

کجاست سئوال بی سرو تهی  ست درحساب و کتاب شما نمی گنجد رفتارما 

                                     کنترل نمی شوم

درعشق ریشه درافراط دارم    درخج  !    درسیامند !

عادت به تخلیه ی عمومی ندارم     به دلایل شخصی خودم هستم     به کلمه وابسته ام بسته به هیچ  مکتبی  نیستم هیچ کتابی برایم تازه نیست

جزنگاهی  که درگیرم کند

اقرارمی کنم ازنصیحت بیزارم از آداب شما        

دنجی گزیده ام درخودم

ازصاف بالامی روم ازکودکی ام

میان عاشق و معشوق فرقی گذاشته ام ازموی صاف lili وگیس جعد لیلی

                                    مجنون درکم نمی کند

                                   به عمودیوید پناه برده ام !

                                       

 

 

                                      ما ادامه ی کج همیم

              تو نتیجه ی  من نتیجه ی  شما نتیجه ی دیگری هستی

      معضل خیابانی ست که شهرداری زباله هایش را فراموش کرده

                                     چرا انکارم می کنید ؟

 

 

 

ازقضای روزگار   شاعرم !

دستی  با  در برای  بی  وفایی دارم به دلم گوش می کنم

به دلهره ای که غریبه ای برایم ساخته  به پیشانی ام  که خط خورده گاهی  خطا رفته گاهی خطادیده گاه خاک خورده گاهی خوگرفته ام       مثل حالا

به ساعت پنج عصرنزدیک است

 باید بروم ! .

                                      

                                       

   

                            

 

 

         

       ((   شعری چاپ نشده ازمجموعه آماده ی چاپ خانه سوراخ است /ثریا کهریزی   ))

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٧  

کلمات کلیدی:
 
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٧  

          گفتگوی خبرگزاری شبستان با ثریا کهریزی

 

 

س: شعر امروز عمومن شعر دهه ی هفتاد به بعد به لحاظ ارزش های هنری و ادبی در چه جایگاهی قرار دارد ؟

ج : برخلاف این باور اشتباه همه گیر که می گویند شعر امروز دچار بحران شده وفراتر از آن گاهی کسانی می گویند شعر امروز فاقد ارزش های ادبی و هنری است ومتاسفانه عده ی دیگری هم هستند که در قبال شعر،دست به مکانیسم توطعه ی سکوت زده اند ، من عقیده دارم که شعر اکنون ایران دارای شاخصه ها و زیبایی های بی نظیریست که به جرأت می توان گفت مثال آن ها در هیچ دوره ای دیده نشده . این همه تنوع وتکثر، این همه جسارت و خود باوری را چه کسی در ادوار شعری می تواند مثال بزند ؟ . شعر امروز گاهی آدم را دچار« ترس ِ از دست دادن » می کند ، من گاهی نگران می شوم که شاعران جوانتر متاثر از تبلیغات سوء عده ای جسارتی که به لطف این زمان ِ بخصوص آیدشان شده را از دست بدهند . اما دیگرانی هم هستند که نا آگاهانه می ترسند ، شاید یکی از دلایلی که آن دیگران را به این نا آگاهی و اشتباه رسانده که می گویند شعر دچار بحران شده است از همین جا ناشی شود طبعن عدم شناخت ، خود مولد ترس است چرا که همیشه پدیده های ناشناخته برای بشر ترسناک بوده است ، کودک از شخصی که با او ارتباط نگیرد ( نشناسد ) می ترسد ، این یک رفتارطبیعی در انسان است واما ترس نیز به نوبه ی خود، عامل اختلال در « متغیر قدرت تصمیم » است یعنی سیستم تفکری را مختل می نماید در نتیجه بخش مغزی مربود به « ناحیه ی تفکر» جهت کشف واقعیت « بحرانی » می شود .من بار ها گفته ام که ما شناخت درستی ازواقعیت های شعر اکنون نداریم و باید معیار های ارزشگزاری و نقد را بازبینی کنیم .منظورم آن است که باید مولفه ها والمان های شعر اکنون آن طور که واقعیت دارند معرفی شوند، شعر اکنون نمی تواند خودرا درمعیارهای غریب گذشته تعریف کند دلیلش هم آن است که زندگی امروز به طرز اعجاب انگیزی با همه ی ادوارفرق می کند یعنی رفتارهای زندگی امروزی بساریونیک و ویژه است وریشه ای متفاوت است . تحولات ادبی ِ این دوره سبکی و پوستی نیست . آن سلسله مراتبی که از صدها سال پیش تا یکی دو دهه ی اخیربرتمام جنبه های زندگی بشر حاکم بود دیگر وجود ندارد . اگرشما نگاهی به گذشته داشته باشید این گفته ی من را بیشترمورد تائید قرار می دهید منظورم آن است که آن زنجیره و حرکت خطی وفیکیسم دیگروجود نداردحتا حرکت به صورت ترانسفورمیسم هم نیست بلکه نوعی ناهمگونی ژنی در شعروجود دارد وبرهمین اساس هم گاهی برای بعضی ها این وضعیت گیج کننده می شود .

 س: خانم کهریزی آیا دوره ی مرگ غزل و قالب های کلاسیک به سر رسیده ، آیا قالب های کلاسیک هم می توانند پا به پای شعرامروز حرکت کنند ؟

ج : من از این سئوال شما استفاده می کنم و می پرسم آیا شما دیگر لودویک بتهوون و یوهان اشتراوس گوش نمی کنید وفقط مثلن باموسیقی راک نیاز گوش دادن به موسیقی تان را تامین می کنید؟ . طبیعی است که در شعرهم چنین است یعنی باید رندعالم سوز راحفظ کرد ، درآرامش گلستان و بوستان قدم زد، به آسمان مولانا سرک کشید و درشعرکنش پریش اکنون به طرز وحشتناکی زندگی کرد جنبه ای از مقصودم آن است که بگویم شعر درهر لباسی که باشد شعراست ، قالب ها فقط ابزار بیان آن چه که درذهن می گذرد هستند . بعضی ها گمان می کنندکه نمی توان درقالب غزل شعرامروزی گفت .خوشبختانه نیما ی بزرگ به شعر،این توانایی را بخشید که شاعر بتواند بدون چهارچوب شعربگوید. متاسفانه بعضی از ما فکر می کنیم که نیما به حافظ حمله کرده . باید بگویم که نیما به ذهن قاب گرفته و زندانی حمله کرد، نه به ابزاربیان . درثانی شعرخود نیما هم به نوعی تغزلی است اصلن شعر این مرز و بوم نمی تواند تغزل نباشد .زمانی می توانیم تغزل را از شعرمان حذف کنیم که شاهنامه را از ذهن ژنتیک این سرزمین پاک کرده باشیم . نفی وکم گرفتن غزل شدنی نیست چراکه نمی توان ذهن ژنتیکی را مانند حافظه ی رفتار تغییر داد ، ماهزاران سال سابقه ی ریتم را درزندگی داریم و آموخته ایم تغزلی زندگی کنیم ، از ریتم شکاردرمراحل غارنشینی مان گرفته تا ریتم حماسی اساطیر وضرباهنگ های مشک زنی و قالی بافی در زندگی روستایی مان همگی ذهن تغزلی ما را تائید می کند اما نکته ای که مهم است آن است که نباید مانند دوران غارنشینی ، با ریتم رقص به شکاربرویم اتفاقن حرف نیما هم این بود . منظورم آن است که باید آن ذهن ژنتیک تغزلی مان را امروزی کنیم . اتفاقن بعضی از شاعران این امرمهم را خوب درک کرده اند . بارها دیده ام که دریک شعرِ دو- سه صفحه ای هم غزل آمده و هم یک ژانردیگر اجرا شده . من به شخصه خیلی به غزل نوع امروزی امید وارم ، شعرهای خوبی درقالب غزل گفته می شود نمونه اش کارهای سعید میرزایی دردفتر مرد بی مورد اش . الآنه هم درکرج کارهای جالبی درهمین قالب ارائه می شود ،فکر می کنم شاعران کرجی درحوزه ی غزل فعال ترازهمه باشند . اساسن شعر اکنون هم این توانایی را دارد که در همه ی قالب های شعری تصرف کند ، تکثریعنی همین . عرض کردم که باید ذهن نو باشد اگرذهن همیشه آپتودیت و به روز باشد درهرقالبی که شعرگفته شود شعراست این ذهنیت سنتی است که خطرناک وعقب برنده است ، پست مدرن همین را می گوید مثلن دریک خانه ی امروزی درحالی که یک شومینه باعث زیبایی اتاق می شود اما سوخت آن را با گازتامین می کنند یعنی فهمیده ایم که نباید دود هیزم تمام درودیوار را آلوده کند . شعر امروز هم چنین است ، درجایی که لازم باشد به غزل گریز می زند و  درجایی هم که ذوق زیبایی شناسی شاعر امروز ایجاب کند به نثر نویسی در کنارغزل می پردازد.

س: آیا شعر امروزبستر مناسبی برای رویکرد های دینی عرفانی است ؟

ج : ببینید ! خوب است که سئوال را کلی نبینیم ،منظورشما ازعرفان کدام عرفان است ، عرفان مذهبی ، عرفان نهادی ، یا عرفان شناختی ؟ . اگرمنظورشما ازعرفان، مثلن همان عرفان نهادی مانند تحکم امساک نیازهای انسانی درکلیسا هاست که جواب من منفی است شعر امروز هیچ گاه نمی تواند بستر این گونه تفکرات ودیدگاه های یک سویه باشد . اما اگرفلش سئوال شما با فلش نظرمن درباره ی عرفان تقریبن موازی و همسو باشد ، باید بگویم که شدیدن نیاز آن حس می شود واتفاقن شعر اکنون بستربسیارمناسبی ست برای مراجعه ی همراه با اگاهی به عرفان نوع مولوی ، بعد ازآن دوران عقل مطلق خشک بی انعطاف ، بشر امروزی نیازبه پیدا نمودن گم کرده های خود دارد. عرفان ازدید من نوعی شناخت است وکارشاعرنیز جزاین نیست . من ِ اکنون ( بشرامروز) دیگرنمی تواند ماتریالیسم صرف باشد و یا با خرافه ی صرف زندگی کند .


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٤  

خط !

یعنی راست درست پا بگذارم روی کج !

گلیم را بردار    بردیوار    برآنجا که پام خواست درازکنم قبل از اول

ازبعدازهرجا که خواستم     

                              خط بکشم     خوبگیرم به باوری

که بردارم برد بامنصور

 شهروندِعادتم       ماهانه سه روز

به عادت داریم بی اجازه بپریم در همدیگر بگوییم شما ؟                                                          من ؟

انا الخدام دراراضی دست هام         هرچند    پرت بیفتم از پاهام   

یام   اهالی خودم هستم !

تن به تدبیر سعدی نمی دهم که درترافیک حافظ بمانم پشت راه بندان  

پشت هیچ چراغی معطل نیستم   جزنگاهی که درگیرنگاهی

درمسیرنگاهی درگاهی به سمت خیابان خانه

ازهرممکن نیست        یکطرفه         مسدوداست

                                                می گذرم

                                                           !                                                                                  

 هم برای چرا 

به علفزار نمی روم بحث چریدن نیست    ایست  !

یعنی درست روی همین نیست بایست روی بی      با     برای     

در     آن است  که درست روی خود اطراق کنم      بگویم

                                                              خط !

                        

 ((خط      خطی)) ، ثریا کهریزی

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٦  

 

 

 

 

 زني كه در اين گوشه ام به دام افتاده          اين جا !

خيالي براي پردازي چيزها نيست

ميلم ازاشياء طلاق گرفته ازحواس هفت گانه

             پاك يادم رفت       كه هستم ؟

 

 

دلالتي كه زن را در من كاشت       داشت      برداشت اول  !

اول مي دانستم پوچ  !     هيچ       گل نگاهت را

گره ببندم به كول   به كوه   به دشت   به برهوتي كه ليلي داشت مجنوني

به هرتكه ازمجنونت را بياويزم به هاموني    

 

 

 !

من لاكي  

زمينه ام قالي باف

                   باف  

                       با     يادم رفت  !     

خودم را خاك يك سان كنم نبود با

آدم را ماجرا كردم نیست تا 

                            

 

                               ازدهانم بوي نقطه مي داد     

                                  چيزي جز آدم نيستیم خداییم !       

                                  درحال فقدان خودایم بنده ایم  یابنده ی هیچ !  

                                                 و

 

گوري كه در چشم من است حاكي ازتوست  

تمام نمي شوي

اي دست هات اي

اي براي اين خالی

واي بر

واي بر

واي

 !

  

 

       قسم مي خورم دوستت    دو نقطه بگذارم بين مان .. دارم

       اين خنجر بين ما

       اين من واين راهبه هام ها !

                                     زنی در یا مولا نام  یا

       

                           به بي كتاب مقدس هام قسم به زمینِ آسمان    

                                                                  دریاهام !

      بگرد دور

               با دورحلقه هام                              

        سر!

        بچرخ باچرخ پاهام  

 

 

روزي از برداشت دوم

كمي ازتكه اي را درابد ایست      

برای ابد ایست   این زندگیست نیست  

               براي  راهي ست برسم به تو

                                         به تو

                                             به تو

                                                       به تو

                                                     به توبه

                                                   تو به

                                                 تو به

                                              توبه  

                                          توبه

                                توبه

                          توبه

                      توبه

                       توبه

                          !

                         

                          « فاجعه ی متنی که دچارحواس پرتی شده بود

                          تا متن دیگری که حامله نبوداززبان راوی فاجعه ات

                          را روایت کند تا متنی که دچار حواس پرتی شده بود  

                          راوی را ماجرا کند تا... »

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۳  

 

 

 

 

 

دیوونه چکارکنه ؟ کجابره قایم بشه ؟

توکدوم خرابه میشه گم بشه پیدا نشه

هرکی ازراه میرسه سنگی به ساقش میزنه

تودلش وحشت وجیغه اما دم نمیزنه

 

جای چنگا روتنش نکاشته گرگه کار چنگ آدماست

دیوونه تخته سیاست توی دلش دفترِخشم آدماست

یه ورق مال تشرها ، یکی خط ناخوشیها

یه ورق مشق مگوها ، یه ورق بگومگوها

 

هی ورق ، ورق بزن بگو توذهنت چی چیه !

دیوونه ورق بزن بگو که این کارِ کیه

اما اون کتاب رحمه مثِ ما نیست

شهرِ دورش شهرِ خوبه مثِ شهرآدما نیست

 

توی شهر دیوونه هیچ کدوم ازاین خطرا نیست

نه کسی می کشه نه کشته میشه  این خبرا نیست

رولبش بارِ دلش وهمه تنش گل گلِ زخمه

وقتی مجبورِ بمونه توی این دنیای دخمه .

 

                                          « دیوونه – ثریا کهریزی »

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٢  

 

 

 

 

 

 

 

 

برابرم ایستاد ، گفت :  بیا بهم نگاه کنیم ! .

گفتم باشد.

گفت : چقدر نگاه دروغ قشنگی داری .

گفتم قابل نداره .

گفت : ممنون خودم دارم .

بعد به پیشنهاد من رفتیم کافه گودو ، قهوه خوردیم و سیگارکشیدیم و از اوضاع جهان آگاه شدیم و آدم دیدیم  ودروغ شنیدیم و  دروغ گفتیم و  بهم نگاه کردیم و  گفت :  دستهات چقدرشکل اوضاع جهان است .

گفتم قابل نداره  .

گفت : نه ! ممنون خودم دارم ، گفت : تو چقدرشبیه ماشین های خط انقلاب – آزادی هستی ! .

گفتم : انقلاب - آزادی اصلن قابل نداره .

گفت : متشکرم خودمان داریم . گفت : قهوه ات هنوز تمام نشده !؟ .

گفتم می خورم ، وبقیه ی آزادی ام را سرکشیدم ، او هم ته مانده ی انقلابش را قورت داد .

سوارخطی های  انقلاب – آزادی شدیم ،از سرِ بهبودی رد شدیم و کمی بهبود یافتیم ، بعداز جمهوری پیچیدیم توی رودکی ! رسیدیم سرچهارراه گذشته ! . من پشت ممنوع ایستادیم و او سبزرا نشان دادیم و عبورکردیم ، گفت : شما شبیه ممنوعی ! . گفت : توچرا چقدر اینجا که چهار جهت است ، هیچ سمتی  نیست دربیراهه تا بپیچیم توی کوچه ی بن باز!، گفت : بامن ازدواج کن .

گفتم باشد ...

داشتیم تلویزیون می دیدیم صفحه ی کاملن سختی داشت نمی شد  رفت توش و نفوذکرد او درما که نرم بودیم آمده بود و حالا حتا لخت ما را هم درکنترل داشت ، حتا آن چیزی را که من درمخفی داشتم می خوردم دیگری  درتلویزیون داشت می خورد .

گفت :  تو چقدر شبیه تلویزیون هستی .

گفتم باشد .

گفت : دلم برای آن چیزی که درتلویزیون هست یانه تنگ شده .

گفتم باشد .

گفت : تو شباهت عجیبی با آن چیزی که دلم برایش تنگ شده داری .

گفتم باشد...

داشتیم قدم می زدیم گفت : چقدرخوب است که داریم قدم می زنیم .

گفتم باشد .

گفت : بریم کافه ؟

گفتم باشد بریم سینما !

فیلم به نیمه رسیده بود وقتی که  گفت :  چقدر به سینما شباهت داری .

مسیر را ادامه دادیم ، برابر دفتر طلاق قرارگرفتیم گفت : چقدر شبیه جدایی هستی .

گفتم باشد .

ازدفتر طلاق بیرون آمدیم  گفت : حالا چکارکنیم ؟

به پیشنهاد من رفتیم کافه گودو ، قهوه خوردیم و سیگارکشیدیم و از اوضاع جهان آگاه شدیم و آدم ها را دیدیم و گفتم  تو اهل کجا هستی ؟ ، اسمت چیه ؟

گفت : توچقدرشبيه قهوه هستی  چه قهوه ی تلخی ! .

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی: